محمدتقى نورى
25
اشرف التواريخ ( فارسي )
دليرانه كرده ، صفوف آراستهء خصم را زيروزبر ساخت و كشتى عمر بسيارى از مبارزان نامى را در گرداب دمار و غرقاب بوار انداخت ، خود نيز در عين گرمى « 1 » جنگ و كوشش نام و ننگ در بحر زخّار و درياى خونخوار شهادت غوطه خورده و در عنفوان جوانى و ريعان ريحان زندگانى « 2 » تخت و افسر را وداع نموده ، چندين « 3 » هزار آمال و آرزو را با خويشتن به خاك « 4 » برده و آنچنان بود كه در غلبهء مستى دعوا و هيجان مواد نزاع در عرصهء هيجا كه خود به نفسه مباشر حرب « 5 » بود و به رهنمايى خطوط شعاعى سنان جانستان طريق نيستى را به دشمن مقهور مىنمود ، مبارزى « 6 » را به ضرب سنان اژدهاپيكر از پا درآورده ، دست و بازو به دفع ( 11 ب ) مبارزى « 7 » ديگر گشود كه « 8 » در گريز هم نبرد ، اسب از جا برانگيخته ، بىمحابا اسب تهوّر « 9 » بر تالابى عميق و سيه آبى ژرف تاخته ، اسب به سر درآمد « 10 » و آن سكندر زمان از سكندرى آن بارهء درياگذار « 11 » بر زمين غلتيد « 12 » و در سياهآب « 13 » افتاد و آن داراى تاج و افسر دارا مانند از شمشير غدر و مكر خاصّانش « 14 » از پا درآمد و نهال قامت سروآسايش « 15 » از صرصر ستم روزگار خميدن گرفت و اوراق عمر و سلطنت آن خديو شير فر و خسرو هزبر جگر از تندباد خديعت و نامردى مردودى عفريتپيكر به باد رفت و شمع اقبالش كه چون عهد گل كم بقا بود در عين جمال و جوانى و در حالت شباب و كامرانى از رياح نامرادى فرومرد و با چهرهء گلگون و پيكر غرقه بهخون « 16 » جناحين شهادت گشوده ، به هواى وصال حوريان و معاشرت غلمان جنان به فردوس برين و اعلى عليّين شتافت و چون پدر نامدارش از سعادتمندى و بزرگوارى به درجهء بلند شهادت و مرتبهء اعلاى سعادت فايض « 17 » گشت . ( 16 )
--> ( 1 ) . مج : در گرمى . ( 2 ) . مج : كامرانى . ( 3 ) . مج : و چندين . ( 4 ) . مج : برد و . ( 5 ) . مج : حرب و به راسه متصدى آلات طعن و ضرب . ( 6 ) . مج : مبارزى غول منظر را . ( 7 ) . مج : سوارى . ( 8 ) . مج : و . ( 9 ) . مج : بىمحابا از روى تهور . ( 10 ) . مج : اسب در ميان تالاب فرورفته از صدمه سوار به سر درآمد . ( 11 ) . مج : بارهء كوه توان درياگذار در ميان گلولاى . ( 12 ) . متن : غلطيد ( همهجا ) . ( 13 ) . مج : سيهآب . ( 14 ) . مج : خاصان بداختر خود . ( 15 ) . مج : سرو مانندش . ( 16 ) . مج : غرق خون . ( 17 ) . مج : فايز .